تبليغاتX
آنٍ من
دوشنبه دهم فروردین 1388 14:56
زرد نگاه سبزه

خشکه چشای ماهی

ساعت روی طاقچه

مونده سر دوراهی

 

سفره ی خالی از تو

ماه بدون برکه

دلم داره می جوشه

شبیه سیر و سرکه

 

بهار یه پاش تو باغه

یه پاش توی زمستون

عید نمیاد تو خونه

یخ زده روی ایوون

 

بی تو تموم روزام

یک شب بی ستاره ست

ترانه های خستم

حریر پاره پاره ست

 

بیا که عید و هف سین

با تو نفس بگیرن

فقط چشات می تونن

عمرمو پس بگیرن
نوشته شده توسط ولی اله پاشا  | لینک ثابت |

شنبه یازدهم آبان 1387 18:53

نه زبان فردا در دهانم

نه سر سرهای دیر وز در سرم

با بال های خودم می پرم

در باغچه ی کوچکم اکنون

در حوض برگ ها و ماهی ها

 

آه ای پری دریایی!

من با نگاه تو را می شنوم

آدم نبوده ام که از اول

پس شور هرچه شور را درآوردم

تا با دلم نمک مزمزه کردم

من با زبان تو را دیدم

با چشمهام از پستان وال شیر مکیدم

وقتی قلنج لنج شکست از پهلو

در بستر تو افتادم

 

هذیان 40 درجه تب کرد در خط استوا- رفت تا ناف آهویی خفته در ختن- در سفیدی یک خرس در سیبری – دور کمر گرفتم باز- غلتان شدم در سینه ی ...استپ!

 

حظ می کنی!؟

نوشته شده توسط ولی اله پاشا  | لینک ثابت |

«افسانه ای دیگر» جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 14:15

 

 

 

شما مي تواني

روبرويش بنشيني

برايش كف بزني

هورا بكشي

بعد كه راهش را كشيد

دماغت را چنين بيندازي(اين طوري...)

و يا هر كاري كه دلت

هرگز ناراحت نمي شود

اين را چين دماغش گفته است     لابد

مي توانيد

رودروري آيينه بايستيد

فحش هاي بد هم بدهيد

روبرويش!؟

چاقوي ضامن داري خواهد شد

كه هيچ حادثه اي را ضمانت نمي كند

 

(من اصلاً دوست مي دارم

بدانسان كه خود مي پسندمي

سخن ساز كنم

با زبان آن ها كه درما نيستند

با آنها كه بر مايند

من ميغ را به ميخ برخواهم كشيد

آنسان كه سرشك از ديدگان البرز جاري شود

تا خزر در شومينه‌ي شما

ماهي برقصاند)

 

حالا مي توانيد با كبريت« رفعت»

تكليفتان را با اين شعر روشن كنيد

و در روشنايش

سفره اي از شاگلي پهن كنيد و

دوغ و كوفته ميل نمائيد.

 

به نيما چه؟

شما با خيال راحت

در كلبه هايتان آتش برافروزيد

و براي فرزندانتان

افسانه اي بسازيد

از سياوش

و يا هيچكس ديگر

(رقص ماهي در آتش اين كلبه چه شعري مي شود!)

كودكان هوار مي كشند

با دماغ هاي سرخ و چشم هاي شيطان

: نوروز بود

آهوان و گرگان ماده از بهار آبستن بودند

شب در حرير ابر خودش را به خواب زد

و پلنگي نر پنجه بر اندام ماه مي كشيد

...  (صدايش را درنياوريد

تفنگي بر شانه‌من است)

آتش

در گوش كودكان زبانه مي كشد

راه مي افتم

خش خشي در گام هاي من درمي آميزد

سكوتي پيشاپيش من راه مي رود

در دهن دره‌ي كوهي فرو مي روم

غاري با قنديل هاي آهكي

و خفاشهايي نشسته بر جنازه اي يخ

در انتها

كورسويي است مانده از آتش نخستين

 كودكاني هزار ساله

گرد آن آرميدند

با گوش هاي بلند

و دماغ هاي چين خورده

شما مي توانيد

افسانه ي ديگري بسازيد

به ما چه؟

 

نوشته شده توسط ولی اله پاشا  | لینک ثابت |

ارکستر جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 14:8

 

 

 گود در آمد چشمهاش از پنجره

افتاد روي صورت من

من نترسيده بود    كاملاً

خودش را چسباند سينه كاشي    سرد

تنش مور مور

خودت جاي من     نمي ترسي تو باشي    درد !

فيل درآورده بود كاشي

گرفته بودم پيش چشمهام را ابرهه

بند آمد زبانم بلند تا سينه هام

زن بور

سر خورد كاشي از نگاهش    سرخ

وز وزش توي تنم

چه اركستري شدم    سن

&            

دنبال كدوم عدد ميگرده اين عقربه

نيشت رو فرو كن توي قلبش

تا تموم ساعت هاي دنيا

در بيان از سرگردوني

اونوقت

هر كي قمر ميشه براي خودش

آواز خودش

   &              

پرتم شد نگاه پنجره كج

اركستر مي نوازد

با تكان دستهام مي نوازد

زن بور

مور مور

سن هن

 

 

نوشته شده توسط ولی اله پاشا  | لینک ثابت |